تبليغاتX
هذيان هاي يك خواب گرد

خواب هاي يك مرد بي باراني

روزت مبارك

سه شنبه چهارم تیر 1387

سلام مادر

دوستت دارم

سلام مادر

دوستت دارم

سلام مادر

دوستت دارم

سلام...

مادر...

دوستت...

دارم...

تويي كه جاي تمام سه نقطه هاي عمرم را پر ميكني

 تويي كه حس بهاري در تمام پاييز هاي بي قرارييم

ميدانم وقتي كه احساساتي ميشوم خيلي خنده دار به نظر مي ايم

 اما نميشود تو را نديد

نمي شود كه تو را دوست نداشت

نمي شود ...

نه

ميشود

سلام مادر

دوستت دارم

م...

ا...

د...

ر...

ميم مثل...مثل مادر وجود ندارد

 

+ ساعت 23:3 نويسنده امين كريمي |

-----------------------------------------------

ميفهمم؟ نميفهمم؟!

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

سودوكو*

 

مادر ميخواهد براي عقد كنان دايي به تبريز برود. گويا كسي راضي نيست ولي انگار همه مشتاقند، دايي سنش روز به روز بالا تر ميرود نمي دانم، از من كه خيلي بزرگتر است انگار همه هولند كه او را زود تر زن بدهند و پستانك دهن بچه گوگوري مگوريش بدهند بعضي وقت ها فكر ميكنم چقدر ذهنيت هاي احمقانه وجود دارد. مادر ميخواهد لباسهايش را جمع كند من زياد موافق رفتنش نيستنم چون ميدانم ناله هاي شبانه اش را من بايد گوش كنم. دير وقت است خيلي دير معصومه زنگ ميزند من خوابم ميايد ميگويد احتمالا فردا ميايد محل كار من تا با هم برويم برايش يك سري خورده فرمايش تهيه كنيم معصومه خسته است اين را ميشود از صدايش فهميد تلفن را نگاه ميكنم پشت خط كسي منتظر است با خودم ميگويم من كه الان كلي فحش ميخورم پس بگزار عين ادم با اين خدا حافظي كنم تلفن كه قطع ميشود بلافاصله صدايش در ميايد سارينا عصباني است انگار ميخواهد سر به تن من نباشد خودمانيم او اكثر اوقات دوست داشت سر به تن من نباشد اين روزها بهانه گير تر شده ميگويد چرا پدرت ان مغاره را به اسم تو نكرد چرا به اسم مادرت كرده ميگويد من خيلي چلمن هستم و من گاهي در مقابلش كم مياورم حس ميكنم خيلي دوستش دارم .چند باري كنار هم خوابيديم اما خيلي دور از ذهن نبود اتفاقاتي كه افتاد كتاب سودو كويي كه معصومه برايم خريده را حل ميكنم چند وقت است عاشق اين بازي شده ام كتاب را كه نگاه ميكنم ياد معصومه ميافتم احساس ميكنم عاشقش شده ام . هميشه با اين عدد مشكل دارم بيشتر اوقات من را به بمبست ميرساند هر وقت با 3 شروع كردم مجبور شدم چند بار كل جدول را پاك كنم چند روز پيش بهاره بلاخره بعد از 8 ماه زنگ زد چقدر دوست داشتم صدايش را بشنوم چند بار شماره دادم واو هر بار ايميل زد كه شمارت را گم كردم وقت ندارم امتحان دارم ميترسم و هزار كوفت و زهرمار ديگه رديف 6 ستون 2 اصلا نمي شود اين سودو كو را حل كرد اعداد كمتري تكرار شدن و انگار لاين حله.خيلي به فكر كردن نياز داره.سارينا را يك ماه پيش ديدم داشت ميرفت شهرستان براي عروسيه يك فاميل دور امده بود خريد پير شده مثل اوايل دوستش ندارم خيلي سعي ميكنم دوستش داشته باشم ولي نميشود مثل مادرم است من از دختر هايي كه مثل مادرم باشند خوشم نمي ايد شكاك است ميگويد تو به غير از من با چند  نفر ديگر هم هستي.چند وقتي است كه دنبال خانه ميگردم تصميم گرفيتيم جدا زندگي كنيم مادر جدا من جدا حامي جدا ما اصلا با هم كنار نميايم تازه حامد هم هست ما 4 نفر نمي توانيم زير يك سقف زندگي كنيم مربع وسط تمام خانه هايش خالي است اين سخت ترين جاي ممكن در جدول است و البته شايد راحت ترينش هم باشد فكرش را كه ميكنم خيلي هم بد نمي شود خانه كه داشته باشم ديگر وقتي معصومه بهانه جا را ميگيرد من خجالت زده نميشوم اصلا با هم زندگي ميكنيم او هم درس بخواند هم تدريس كند من اصلا مشكلي ندارم اصلا حاظرم قول شرف به او بدم كه كنارش كه مبيخوابم دست بهش نزنم خودش ميداند حرف من حرف است الكي چيزي را نمي گويم . بهاره صدايش كمي وا رفته است توي ذوقم ميخورد انتظار صدايي محكم را داشتم اصلا صدايش جذاب نيست فردا جمعه است ديوار كوبي داريم متراژش زياد است نمي دانم واقعا چقدر بود سلمان گفته بود ولي يادم نمي ايد . واقعا خسته ام سارينا مدام ميگويد پس تو كي ميخواي بياي من رو ببيني و من سرم را پايين مياندازم و ميگويم به خدا كار دارم خيلي خسته ام. راست ميگويم خيلي خسته ام او هم مثل مادرم است فكر ميكند دروغ ميگويم دوست ندارم زنم مثل مادرم باشد.من سارينا را نمي گيرم خودش هم ميداند اصلا او زودتر مرا جواب كرد همان موقع ها كه من ميخواستمش او مرا نميخواست ميگفت تو اصلا شرايط ازدواج را نداري دايي هم شرايطش را ندارد دايي هيچ چيز ندارد 7 اين عدد شانس منه با ان كه اصلا چنين چيزي واقعيت ندارد من مثل احمق ها فكر ميكنم اين عدد شانس من است شايد هم باشد خدا را چه ديدي او هم به من اعتقاد ندارد بهاره را ميگويم مدام ميگويد من بهت زنگ نميزنم چون فكر ميكنم درست نيست من نمي تونم اسمي براي اين رابطه بگزارم نمي دونم چي تعريفش بكنم پيش خودم ميگويم انگار دارد از سكس حرف ميزند انگار ميخواهد كار خلاف شرعي بكند راستي مگر سكس خلاف شرع است ؟چقدر حرصم ميگيرد وقتي در يك رديف دو عدد تكرار ميشود و تر ميزند به جدولي كه كلي رويش فكر كردم اگر من جاي مخترع سودوكو بودم 5 را حذف ميكردم بجايش صفر ميگذاشتم نمي دانم اين جدول هم خراب شد بايد دوباره پاكش كنم.مادر برگشته كمرش درد ميكند ميگويم تقصير خودت است اخم ميكند ميگويم اصلا به من چه شروع ميكند دايي را فحش دادن و زنش را اب ميكشد و ميگذارد توي بالكن خوب كمرش درد ميكند از اين بد تر هم ميشود ؟

براي مادر، نه. ميگويد قيافشون معلومه گريگورين پيش خودم ميگويم واي اگر سارينا را ببيند چه ميگويد بعد ارام زمزمه ميكند حالا فكر كرده يه ليسانس گرفته  چيزه رستم وشكسته خنده ام ميگيرد با  لحني مسخره ميگويم كدام چيز رستم؟ جوابم را نمي دهد همين طور دارد بدو بي راه ميگويد قرار شده سارينا ديگر به من زنگ نزند فكر ميكنم دلم برايش تنگ شود خوب من واقعا شرايطش را ندارم .بهاره گفته اخر اين ماه ميره پيش خالش بلغارستان و شايد براي ماه اينده بتونه بياد تهران شايد بتونم ببينمش ولي فكر ميكند او هم امل است يك دهاتي از خود راضي معصومه توي دوربين گوشيم نگاه ميكند  ولبخند ميزند دارم از چشمهايش فيلم ميگيرم دستم را ميگيرد و روي سينه اش ميگذارد ميگويم فكر كنم قلبت ضرب خورده با تعجب ميگويد واقعا از كجا ميفهمي  با خنده اي شيطنت اميز سينه اش را ميفشارم وميگويم اخه ورم  كرده. چشمهايش را از من ميدزدد وريزريز ميخندد خانه هاي جدول پر شده يك جاي خالي دارد 9 ، صاحب خانه گفته بيشتر از اين نمي تونه تخفيف بده چون خودش بايد جاي ديگه اجاره بده . من هر چقدر فكر ميكنم توي چند متر جا بايد چه چيزي بچينم كه پر بشود نمي دانم معصومه دو هفته اي ميشود كه زنگ نزده مادر كمرش خوب شده خودش لباس ها را ميشويد دايي زنش را نمياورد تهران ميخواهد روي نيسان پدر زنش كار كند ميخواهد برود تبريز بهاره ميگه بلغار راحت ويزا ميدن ميتوني اقامت دائم بگيري هر چقدر دورهو برم رو نگاه ميكنم ميبينم جاي قابلمه كتاب دارم جاي تلويزيون كتاب دارم جاي رحت خواب كتاب دارم اين همه كتاب دارم وهيچ چيز هم ندارم من فقط 1 سودوكوي حل نشده دارم 

 

 

*سودوكو نام بازي است كه هر عدد در جدول بايد يك بار تكرار شود در هر سطر وستون هم همين طور شامل ۹ خانه است كه هر خانه ۹ خانه ديگر را شامل ميشود  *

+ ساعت 0:18 نويسنده امين كريمي |

-----------------------------------------------

ما مردهاي طفلكي

چهارشنبه هشتم خرداد 1387

مرد تا خرخره توي لجن فرو رفته بود وزن هي ميگفت صبر  كن درست ميشه چهار راه هميشه پر بود از ماشين هاي كه صداي بوقشان مغز را كر ميكرد مرد عاشق شنيدن بوق ماشينها بود زن تمام روز را جلوي تلوزيون مينشست و به ان خيره ميشد وتوي دلش هي ميگفت يعني كي درست ميشه ؟ انروز مرد نيامد يعني امد اما انقدر دير امد كه زود رفت زود هم نرفت مثل هميشه رفت اما انقدر دير امده بود كه انگار هنوز نيامده رفته انگار كه اصلا نيامده وقتي مرد امد تنها چراغ اباژور كنار تخت روشن بود ،موهاي ژوليده ولب هاي پف كرده زن توي سايه روشن چراغ اباژور زيبايي عجيبي به چشمهايش بخشيده بود مرد انقدر ايستاد  توي چهار چوب وزن را نگاه كرد تا سپيده زد زن چند بار غلط خورد واسم مرد را صدا زد چند بار بغض الود وچند بار خوشحال مرد هر بار كه زن ناراحت اسمش را بيان ميكرد ابروهايش در هم فرو ميرفت و هر بار كه زن خوشحال اسمش را ميبرد لبخند بر روي لبهايش مينشست سپيده كه زد مرد روي صندليش نشست و براي زن نامه نوشت بعد نامه را كنار اباژور گذاشت و لبهاي زن را بوسيد وقتي لبهايش را روي لبهاي زن ميگذاشت انقدر مكس كرد تا طعم لبهاي زن تمام دهانش را گرفت بعد چمهايش را بست  چند بار تند تند لبهاي زن را بوسيد زن غلطي زد و مرد دستي به موهاي زن كشيد گونه اش را نوازش كرد ورفت

صبح زن چشمش را كه باز كرد نگاهش به اباژور افتاد و كاغد تا شده اي  كه به آن تكيه داده شده بود را ديد نامه را كه باز كرد ورقه سفيد سفيد بود

 

 

+ ساعت 0:42 نويسنده امين كريمي |

-----------------------------------------------

من مثل همه

جمعه بیستم اردیبهشت 1387

عروسک هایت هنوز کنار طاقچه است مادر فکرم را قیچی میزند نون یادت نره.من همیشه دنبال یه لقمه نون بودم حتی وقتی داشتی میرفتی حتی وقتی جهازت رو بار خاور کردی و از توی خاور برایم دست تکان دادی گفته بودی همیشه دوست داری سوار خاور بشوی توی دفتر چه خاطراتت هم بود میخواستی زن پسر عموی مادرت بشوی چون او خاور داشت و من حتی یک لاستیک پیکان هم نداشتم مادر باز افکارم را قیچی زد میوه یادت نره من گفتم انار تو گفتی سیب یک کیلو سیب یک کیلو انار مادر گفت جنساش اشغاله نارنگی بگیرید نیم کیلو بسه مگه ما چند نفریم من انار ها را خالی کردم تو سیب ها را گرفتی توی بقلت مادر چپ چپ نگاهت کرد گفتی انار هم میخواهی مادر گفت میوه هاش اشغاله و تو استینم را کشیدی وگفتی انار میخواهی نگاهت کردم اخم کرده بودی بعدش گفتی نه اخم نبود ولی بود اخم بود تو ی چشمهات حرارت بود اتش بود مادر گفت نیم کیلو نارنگی بسه حااااالا اون سیبا رو هم میبریم تو سیب ها رو خالی کردی و گفتی من انار میخوام مادر به من نگاه کرد  ولبش را گزید انگار تو جیغ زده بودی من خیس عرق بودم.خاور داشت دود میکرد ومیرفت سمت سر کوچه دست بلند کردم خواستم بگویم نرو..پدرت سرش را تکان میداد مادرم روسریش را محکم کرد .پدرت صورتم را بوسید مادرم نفس عمیقی کشید وگفت حیف نون ولی.من همیشه دنبال یک لقمه نون بودم .مادر رفت .خانه بوی گلاب میداد در را که باز کردم عینک دودیت را برداشتی وسلام کردی بغض داشتم مادر میگفت مرد که گریه نمی کند تو میدانستی گونه ام را نوازش کردی دستت را بوسیدم در را کامل باز کردم پریدی توی اغوشم

+ ساعت 23:45 نويسنده امين كريمي |

-----------------------------------------------

روزانه ها

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

تمام روز خیره شده بود به منظره روبروی اتاقش. ساختمان نیمه کاره ای که تا اسکلت بندی رفته بود و همانطور رها شد بود.انقدر حرف وحدیث در موردش شنیده بود که نمی دانست در موردش چطور باید فکر کند اصلا نمی دانست چرا به این ساختمان نیمه کاره فکر بکند دلش می خواست از اسکلت های زنگ زده اش امارتی بنا کند که همه فقط یک چیز بگویند "حرف نداره"تمام روز فکر کرد من یک روز این بنا را کامل میکنم من یک روز این بنا را کامل میکنم من یک روز این بنا را کامل میکنم من یک روز این بنا را..من یک روز ...من ...

 

+ ساعت 0:26 نويسنده امين كريمي |

-----------------------------------------------

می آیم همین روزهای بارانی

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

گفت منتظرت میمانم تا بیایی

گفت باید بزرگ شوی

گفت باید تمام کنی تمام دلتنگیهایم را

گفت...

گفت...

گفت...

من می آ یم

یکی از همین روز های که منتظری

یکی از روز هایی که با خودت میگویی

کاش دل نمی بستی

من درست وقتی می آ یم که داری فراموشم میکنی

 

+ ساعت 0:12 نويسنده امين كريمي |

-----------------------------------------------

مثلا دارم زندگی میکنم

جمعه شانزدهم فروردین 1387

امروز مثلا جمعه است

مثل همیشه ،مثل هر روز میروم بیرون از خانه تا مثلا کار کنم

ظهر برمیرگردم مثلا قرار است بخوابم،غلط میزنم ،با خودم شعر میخوانم ،با خودم حرف میزنم کلی برایت

درد ودل میکنم ومثلا تو میشنوی مثلا گاهی اخم میکنی و گاهی لبخند میزنی و فکر میکنم مثلا مرا دوست داری

مادر صدا میزند مثلا قرار است ما نهار بخوریم دو روز است که چیزی نخوردم اه نه یادم می اید خوراک دیشب را اخر شب خالی خالی وسرد نوش جان کردم ومثلا کلی دلیشز (خوشمزه) بود

دلم تیر میکشد فکر میکنم مثل جوجه داخل لانه دهانش باز است طوری که چیزی ته حلقومش تکان تکان میخورد ولی من حوصله ندارم برایش غذا بیاورم

نمیخورم ،جرو بحثمان میشود ، و من برمیگردم تا مثلا فیلم ببینم وبرای ۱میلیونیم بار به خودم میگویم من از این خانه میروم . مثلا تصمیم میگیرم

پنجمین لیوان کافی میکسم را درست میکنم پشت سیستم مینشینم ومثلا از دیدن فیلم لذت میبرم و فکر میکنم اس ام اسی که دیشب اشتباها به من فرستادی برای کی بوده

شانه هایم را بالا میاندازم و میگویم به من چه لابد...

مثلا حرص میخورم به احمد تک زنگ میزنم هنوز برنگشته من حوصله ندارم انگار هیچ کس حضور مرا حس نمی کند دوباره میروم که بخوابم یاد خواب شب قبل می افتم چقدر زنم بی ریخت بود ولی من خیلی دوستش داشتم پوز خند میزنم کمی ته دلم قند اب میشود

حسین از پسرش میگوید واز رابطه ی زناشویی ومن هر چقدر با دقت گوش میکنم حواسم بیشنر پرت میشود از دعوایشان و تو صیه میکند اه امروز که دیروز نیست

امروز جمعه است

افیس نصب نشده داستانها توی ذهنم تل انبار است مامان میگوید کجای ان داستان شبیه من است و من میگویم داستان است تخیل دارد مثلا من طرح تولدم را زدم قرار نیست که ...

انگار قرار نیست من روز تعطیل هم ارامش داشته باشم می نشیم فیلم ببینم پسته ها تمام شده قست بانک مانده و من کلی طرح نوشته نشده دارم

معده ام هنوز تیر میکشد  ومن هنوز فکر میکنم اس ام اسی که دیشب اشتباهی برای من فرستادی برای کی بوده

بعد فکر میکنم تو چقدر ماهی

چقدر ماهی

که تمام حوض ها حسرت می کشند تو را داشته باشند

مثلا دوست دارم بنویسم

راستی اس ام اس دیشب برای کی بود ؟

 

+ ساعت 23:14 نويسنده امين كريمي |

-----------------------------------------------

یکشنبه یازدهم فروردین 1387

سلام

كتاب قصه هاي ما منتشر شد هنو ض كتاب رو نمايي نشده خلاصه كه كتاب خوبي اض أب در اومده خواستيد ميتونيى اض كتاب فروشي هاي معمولي هم تهيه كنيد البته تا دو سه هفته أينده خبر جديد ندارم داستان هم دارم ولي الان وقت ندارم خوش باشيد

+ ساعت 22:52 نويسنده امين كريمي |

-----------------------------------------------

بند رخت

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

سلام

شرمنده هنوز در بی تلفنی  به سر میبرم این داستان رو هم با کمک خاله پسر نوشتم (من نوشتم اون هم غلط گیری میکرد حالا مثلا ویرایش)شرمنده حول حولکی شد ببخشید سر نمیزنم حتما جبران میکنم دوستون دارم هوارتا هوارتا

زن داشت لباس ها را روی بند پهن میکرد یک بند قرمز که جند تا وصله هم خورده بود و انگار چند تا بند را به هم بسته بودند . از لولای در اتاق خواب به لولای در دست شویی بسته بود .طوری لباس ها را می شست که بیشتر جا  نگیرد .گاهی اوقات که فراموش می کرد مجبور میشد به دستگیره در اتاق ها لباس هارا اویزان کند .انروز وقتی لباس ها را شست یادش امد بند رخت را به همسایه بالایی قرض داده بود و انها به مسافرت  رفته بودند تازه وقتی متوجه شد که تمام لباس ها را اب کشیده بود ساعت نزدیک به ده شب بود و همسرش هنوز خانه نیامده بود میدانست حتی اگر به او بگوید او حال وحوصله خرید های کوچک و بی اهمیت را ندارد  چند باری هم که برای خرید بند رخت به او گفته بود هر بار به نوعی مشکلی هم درست شده بود و حتی  ممکن بود به خاطر همین حواس پرتی شماتت هم بشود ،هر چه فکر کرد به نتیجه نرسید مجبور بود لباس ها را هر جا که میتواند  آویزان کند اما شا ید تا صبح خشک نمیشدند و این خود یک مشکل جدید تری میشد لحظه لحظه فکر اینکه اگر مرد بفهمد ممکن است تا هفته ها او را به خاطر این حواس پرتی سرزنشش کند .دائم جملاتی را که مرد ممکن است به کار ببرد تا او را ازار دهد در ذهنش مرور کرد تا شاید بتواند اندکی غم این اتفاق را کاهش بدهد.دئیگر خودش را برای شنیدن هر جمله ای اماده کرده بود که به ذهنش رسید لباسهارا با اتو  خشک کند اما تا بالای سر جنازه اتویش رفت یادش امد چند روز پیش مرد با یک چهار سوی زنگ زده به جانش افتاده بود و وقتی از سر وکله زدن با اتو خسته شده بود هعمانطور رهایش کرده بود انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد.در همین افکار قوطه ور بود که بوی ته گرفت غذا به مشامش خورد.وقتی خودش را بالای سر غذا رساند.با دیدن شعله ی اجاق گاز فکری به ذهنش رسید لبخندی روی لبهایش نشاند و به طرف    

لباسها دوید.

 

*

مرد داشت پولهایی را که روی داشبورد مچاله شده بودند میشمرد و ماشین انگار میدانست مسیر خانه را باید چگونه طی کند.وقتی سر کوچه رسید کوچه ی همیشه تاریک ونمور روشن شده بود جمعیت زیادی وسط کوچه ایستاده بودند همین طور که داشت با یک چشمش پولها را میشمرد وبا چشم دیگرش به صحنه ای که لحظه به لحظه به ان نزدیک تر میشد نگاه میکرد ناگهان بی اختیار ترمز گرفت .توی چشمهایش زبانه ی شعله های اتش را میشد تماشا کرد.طبق عادت ترمز دستی را کشید دستش به بند رختی که صبح خریده بود خورد نگاهی کوتاه به ان انداخت بعد با عجله به سمت خانه ی در اتش شعله ور دوید

 

 راستی عیدتون مبارک سال موشتون هم همین طور سال خوب خوش و ... داشته باشید

 

+ ساعت 22:44 نويسنده امين كريمي |

-----------------------------------------------

یک دنیا شرمندگی

چهارشنبه دهم بهمن 1386

سلام

بابت تمام بی معرفتی هام شرمنده

به علت مشغله زیاد و کابل برگردان در منطقه مربوطه فعلا نمی تونم اپ کنم وبهتون سربزنم

الان هم از کامپیوتر خاله دارم سو استفاده میکنم

خدا بخواد داره میره مالزی دکتراش وبستونه خدا بخواد منم میرم ولی نمی دونم کی نمی دونم شایدم نرم اصلا فعلا تکلیف ندارم فعلا سرم به کارو کاسبی  گرم یعنی سعی میکنم گرمش کنم ولی خوب دل وکخ نمی شه گول زد

دلم برای همتون تنگ شده

تا دیدار دوباره!!!

+ ساعت 22:26 نويسنده امين كريمي |

-----------------------------------------------